
از مادرم از کنارش بودن از آغوش گرمش خاطره هایی دارم اما از بابا نه . فکر میکنم به خاطر اینه که زیاد پیشم نبود بیشتر به فکر این بود که کار کنه و یه لقمه نون بزاره سر سفره زن و بچش .
بابا اصلا کنارم نبود و من از بچگی به دوریش عادت کردم . هرچی بزرگتر شدم رابطم باهاش سردتر و کمرنگ تر شد . حالا دیگه همه حرفایی که بینمون رد و بدل میشه یه مشت حرفهای ضروری روزانس . تا حالا باهاش دردو دل نکردم . یادم نمیاد که بغلش کرده باشم رو پاهاش نشسته باشم یادم نمیاد صدام کرده باشه " دخترم " . ازش خیلی دورم خیلی دور . گاهی حسرت یه بوسه انقدر رو دلم سنگینی میکنه که میشینم یه گوشه فقط گریه میکنم .
تنها خاطره ای که ازش دارم اینه که : یه روز صبح زود که همه خواب بودیم بابا بیدار شد که مثل همیشه بره سر کار منم از سرو صدا بیدار شدم اما چشمام هنوز بسته بود . بابا فکر مییکرد من خوابم اومد بالاسرم و صورتمو بوسید . خدا میدونه که اون لحظه چه احساسی داشتم . وسط زمین و آسمون بودم . هنوزم شیرینی اون بوسه رو رو صورتم احساس میکنم .
