
یادم نیس چند سالم بود . مامان بابا دعوا میکردن ؟ نمیدونم سر چی بود . اما من گریه میکردم . خیلی کوچولو بودم . جلوشون ایستاده بودم . خشکم زده بود . بهشون نگاه میکردم و گریه میکردم .
بزرگتر شدم . دعواهای اونام بزرگتر شد .
به بابا نامه نوشتم گذاشتم لای جا نمازش . تا جایی که یادمه نوشته بودم : بابایی شما چرا با مامان دعوا میکنی ؟ ما ( من و خواهر کوچولوم ) خیلی ناراحت میشیم وقتی شما دعوا میکنین . خواهش میکنم اگه مارو دوست داری با مامان آشتی کن ...
این نامه باعث شد بابا با مامان آشتی کنه .
اما اینم زیاد طول نکشید .
از 12 ماه سال یه ماهشو با هم خوب بودن بعد دعواشون میشدو بقیه سال قهر بودن .
پ.ن : نمیدونم چند ماه میشه ! اما خیلی وقته با هم قهرن . فقط وقتی مجبورن در حد یکی دو جمله با هم حرف میزنن .خونه همیشه ساکته . منم به سکوتو تنهایی عادت کردم .

