تبليغاتX
نغمه درد ::
نغمه درد
دستنوشته چهارم

 

یادم نیس چند سالم بود . مامان بابا دعوا میکردن ؟ نمیدونم سر چی بود . اما من گریه میکردم . خیلی کوچولو بودم . جلوشون ایستاده بودم . خشکم زده بود . بهشون نگاه میکردم و گریه میکردم .

بزرگتر شدم . دعواهای اونام بزرگتر شد .

به بابا نامه نوشتم گذاشتم لای جا نمازش . تا جایی که یادمه نوشته بودم : بابایی شما چرا با مامان دعوا میکنی ؟ ما ( من و خواهر کوچولوم ) خیلی ناراحت میشیم وقتی شما دعوا میکنین . خواهش میکنم اگه مارو دوست داری با مامان آشتی کن ...

این نامه باعث شد بابا با مامان آشتی کنه .

اما اینم زیاد طول نکشید .

از 12 ماه سال یه ماهشو با هم خوب بودن بعد دعواشون میشدو بقیه سال قهر بودن .

پ.ن : نمیدونم چند ماه میشه ! اما خیلی وقته با هم قهرن . فقط وقتی مجبورن در حد یکی دو جمله با هم حرف میزنن .خونه همیشه ساکته . منم به سکوتو تنهایی عادت کردم .

 

|+|
نوشته شده توسط دوشیزه الیزه در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 12:43
دستنوشته سوم

 

بابا زیاد با من حرف نمیزنه .

بابا آدم مذهبیه . از 9 سالگی اجبار شدیدی داشت که نمازامو بخونم . خیلی وقتا میشد که من داشتم کارتون میدیدم بابا میگفت برو نمازتو بخون قضا نشه . منم خیلی ناراحت میشدم که نمیتونستم کارتونمو ببینم . نمیدونم به خاطر اینا بود یا چیز دیگه ای بود که نمازم یکی در میون شد . کم کم دیگه نمیخوندم . چند بار به خودم قول دادم قسم خوردم که میخونم اما ...

بابا میگه دیگه خجالت میکشه تو خیابون با من راه بره ! چون من چادرو گذاشتم کنار !

مغزم از موئذه های بابا پره . که اگه فلان گناهو بکنی خدا اینجوری میکنه شیطان اونجوری میشه باهات و... از خدا و مذهب واسم قول ساخت .

خدارو شکر هنوز خدا رو عاشقانه دوست دارم . هنوز واسه دردو دل کردن میرم پیش خودش . هنوز وقتی آیت الکرسی میخونن دلم میره ...

 

|+|
نوشته شده توسط دوشیزه الیزه در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 7:15
دستنوشته دوم

 

از مادرم از کنارش بودن از آغوش گرمش خاطره هایی دارم اما از بابا نه . فکر میکنم به خاطر اینه که زیاد پیشم نبود بیشتر به فکر این بود که کار کنه و یه لقمه نون بزاره سر سفره زن و بچش .

بابا اصلا کنارم نبود و من از بچگی به دوریش عادت کردم . هرچی بزرگتر شدم رابطم باهاش سردتر و کمرنگ تر شد . حالا دیگه همه حرفایی که بینمون رد و بدل میشه یه مشت حرفهای ضروری روزانس . تا حالا باهاش دردو دل نکردم . یادم نمیاد که بغلش کرده باشم رو پاهاش نشسته باشم یادم نمیاد صدام کرده باشه " دخترم " . ازش خیلی دورم خیلی دور . گاهی حسرت یه بوسه انقدر رو دلم سنگینی میکنه که میشینم یه گوشه فقط گریه میکنم .

تنها خاطره ای که ازش دارم اینه که : یه روز صبح زود که همه خواب بودیم بابا بیدار شد که مثل همیشه بره سر کار منم از سرو صدا بیدار شدم اما چشمام هنوز بسته بود . بابا فکر مییکرد من خوابم اومد بالاسرم و صورتمو بوسید . خدا میدونه که اون لحظه چه احساسی داشتم . وسط زمین و آسمون بودم . هنوزم شیرینی اون بوسه رو رو صورتم احساس میکنم .

|+|
نوشته شده توسط دوشیزه الیزه در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 15:8
دستنوشته اول

 

زمستون 66 پا گذاشت تو این دنیا . اولین بچه بود و با اومدنش مامان و بابا رو حسابی خوشحال کرد . جثه کوچیکی داشت . اولین نوه دختر ، تو هر دو خانواده بود.

5 ، 6 سال بعد از تولدش شده بود یه دختر کوچولوی خوشگل با موهای بور روشن که همه چیزو زود یاد میگرفت و پدر و مادرشو از خودش راضی میکرد . یاد گرفته بود قبل از غذا خوردن بسم الله بگه . بعد از اینکه آّب میخوره بگه الهی شکر . پشت سر باباش نماز میخوند .

دخترک اینطوری بزرگ شد . الان 20 سالشه و میخواد حرفهایی بزنه که به هیچ کس نمیشه گفت یا شاید اون نمیتونه به کسی بگه . حرفایی که دارن تو سرش تو فکرش سنگینی میکنن .

|+|
نوشته شده توسط دوشیزه الیزه در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 14:2